آرش کوچولوآرش کوچولو، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
دخملیدخملی، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

جوجه های مامان

سفرنامه اصفهان

سلام سلام سلام.این دفه غیبتمون  کمی طولانی شد.یه ماهه میخوام این پستو بذارم ولی وقت نمیشه.ماشالا پسر گلی وقتی برام نمیذاری. امسال عید تصمیم داشتیم بریم سفر،ولی به توافق نمیرسیدیم کجا بریم.بابایی همش میگفت بریم مشهد.من مخالف بودم.هم خیلی دور بود هم تو عید خیلی شلوغه.دوس داشتم بریم جنوب ولی بابایی قبول نمیکرد. قرار شد بریم جایی که نزدیکتر باشه تا شما هم تو راه اذیتمون نکنی.مخصوصا اینکه تنها هم بودیم.من پیشنهاد دادم بریم اصفهان بعد بریم یزد.بابایی با یزد موافقت نکرد.این شد که راه افتادیم سمت اصفهان. اولش قرار بود بیست و هشت اسفند حرکت کنیم،ولی شب قبلش برات جشن تولد گرفته بودیم و خیلی خسته بودم و کلی کار عقب افتاده دا...
17 ارديبهشت 1394

سیزده ماهگی

پسر گلم سلام.عزیز دلم امروز سیزده ماهت تموم شد.داری کم کم بزرگ میشیا. منم دلتنگ بچگیاتم.چند وقت پیش بدجور هوای بچگیاتو کردم.دلم میخواست به پارسال برگردم.به یک ماهگیت. روزای نوزادی لحظه های شیرینیه که متاسفانه من نتونستم ازش لذتی ببرم.همش منتظر بزرگ شدنت بودم.تقریبا دو ماه اولو با مشکل شیر خوردنت روبرو بودم.همش میگفتن بزرگ شی بهتر میشی.تمام وقتم با شیر خوردنت پر میشد و من برای هیچ کاری،حتی استراحت وقت نداشتم. بعد از اونم مشکل شب بیداریت بود که تا نزدیک صبح بیدار بودی و من چقد سختم بود.اینا تقریبا تا پنج ماهگیت ادامه داشت و من اصلا متوجه گذر زمان و بزرگ شدنت نشدم. مامانی نمیدونم چرا اینقد پشت سرهم مریض میشی.ب...
28 فروردين 1394

شهادت

متاسفانه این عید ما خیلی خوب نگذشت.دو روز قبل از عید،بیست و هفت اسفند یکی از دخترای فامیلمون فوت کرد.ما با هم تو یه دانشگاه بودیم.دو سه سالی از من بزرگتر بود.طفلی چند ماه با بیماری جنگید. میخواستم همه فامیلو برای جشن تولد آرش دعوت کنم.ولی این ماجرا پیش اومد دیگه همه رو دعوت نکردم.چون عذادار بودن. روز بعدش که مسجدش بود،پسر عموشو دیدم و تسلیت گفتم.که فامیله خودمونم میشه.روز ده فروردین خبر دادن که پسر عموش شهید شده. به فاصله کمتر از دو هفته دو عزیزو از دست دادیم. نظامی بود.محل خدمتشم منطقه مرزی سومار بود.پنج نفر بودن که تو تله انفجاری افتادن.ماشینشون منفجر شده بود.تیکه تیکه شده بودن.سه نفرشون سرباز بودن و راننده و آقا...
22 فروردين 1394

واکسن یک سالگی

سلام به همه دوستای گلم.امیدوارم که تعطیلات عید به همه خوش گذشته باشه.دوستای گلمم بدر حقمون کم لطفی میکنن و حالی از ما نمی پرسن. این مدت با مریضیه آرش درگیر بودم و وقت نمیکردم زودتر بیام. گل مامان تو مرکز بهداشت سه شنبه ها واکسن یک سالگی تزریق میشه.چون شما پنجشنبه یک ساله شدی واکسنت افتاد بعد از تعطیلات عید. یازدهم فروردین با بابایی رفتیم که واکسنتو بزنیم. اول قد و وزنتو انجام دادیم.ماشالا شدی دوازده کیلو.قدتم شده بود هشتاد و پنج سانت و نیم.که گفتن خیلی خوبه.دور سرتم چهل و نه و نیم شده.البته تو سه ماه گذشته یک کیلو اضافه کردی که دکترا میگن طبیعیه.خیلی سرما خوردی.یه بار نیم کیلو کم کردی. بابایی بغلت کرتا خا...
22 فروردين 1394

یک سال ناباورانه گذشت

♥♥ ♥♥ آرش نازم،عزیزم،یک ساله که به زندگیه من و بابایی قدم و گذاشتی و به زندگیمون رنگ خاصی بخشیدی. من و بابایی خیلی دوست داریم و همه تلاشمونو میکنیم تا چیزی برات کم نذاریم. از اینکه دارمت خدا رو سپاسگذارم.واقعا از داشتنت خوشحالم پسر ماهم. خیلی زود گذشت.بعضی وقتا که بهت نگاه میکنم با خودم میگم اصلا نفهمیدم که اینقد بزرگ شدی. حرف زدنت خیلی بامزس.وقتی سعی میکنی بهمون بفهمونی که چی میخوای فقط دلم میخواد بخورمت. همه کارات بامزه و جالبن.دلم میخواد بجای عکس،فیلماتو بذارم تا همه ببینن چی کارا میکنی. به دلایلی دیشب برات جشن تولد گرفتم که خیلی هم خوش گذشت.چند ت...
28 اسفند 1393

عکس سری دوم

فدات شم اینم بقیه عکسات. اینجا شام رفته بودیم بیرون.ولی شما حسابی اذیت کردی.من نگهت داشتم بابایی شام خورده،بعد بابایی شما رو گرفت تا من شام بخورم.همش راه میبردت.شما هم حسابی سر و صدا کردی و جیغ و داد کردی. . . . . وقتی جارو برقی روشن میکنم شما همش دور جارو برقی هستی.اینقد میزنی روش که چند بار خاموشش میکنی.امروز زدی روش روشن شد کلی ترسیدی و گریه کردی. . همش سرت تو اجاق گاز مامانمه.دستتم تو ظرف نمک!اینقد نمک میپاشی رو زمین! . نمیذاشتی به کارام برسم.بادمجونا رو گذاشتم جلوی دستت حسابی سرگرم شدی.بعدش با پوستاش سرگر...
24 اسفند 1393